محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2170
تاريخ الطبرى ( فارسي )
حصين گفت : « عمر بن معديكرب به تو گفته » گفت : « چه گفته ؟ » گفت : « گفته » وقتى كارى را نتوانى كرد آن را بگذار . » « و سوى كارى رو كه توانى كرد . » ( و اين شعرى معروف است و چون مثال روان . م ) گويد : احنف دستور رحيل داد و سوى بلخ باز گشت ، عموزادهء او چيزى را كه بر سر آن صلح كرده بودند گرفته بود ، هنگامى كه وصول مىكرد مهرگان رسيده بود و هديه هايى از ظروف طلا و نقره و دينار و درهم و جامه براى وى آوردند . عموزاده احنف گفت : « اين جزو چيزيست كه بر سر آن با شما صلح كردهايم ؟ » گفتند : « اين چيزيست كه در اين روز به حاكم خود مىدهيم كه او را بر سر رأفت آريم . » گفت : « اين چه روزيست ؟ » گفتند : « مهرگان » گفت : « نمىدانم اين چيست ، اما خوش ندارم آن را رد كنم شايد جزو حق من است ، آن را مىگيرم و جدا نگه مىدارم تا ببينم . » پس آن را بگرفت و چون احنف بيامد به دو خبر داد ، احنف از مردم در باره آن پرسش كرد كه همان گفتند كه با عموزاده وى گفته بودند . گفت : « آن را پيش امير مىبرم » پس ، آن را پيش ابن عامر برد و قصه را با وى بگفت . ابن عامر گفت : « اى ابو بحر ! آن را برگير كه از آن تست . »